عطر برنج
کودکیهای من است عطر برنج ...همه رویای من است این گوشه دنج... گر آمدی و من نبودم روزی... باشد که یادگاری بشود عطر برنج...
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان |
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید! روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
دلم خیلی گرفته...خیلی...هوای گریه دارم شدید...
دم صبح،وقتی که هوا تاریک-روشن بود و من هنوز تو تختم می غلتیدم...خواب دیدم!!
من و دونه تو آزمایشگاه نشسته بودیم.دونه نگران بود...نوبتمون شد که جواب آزمایشو بگیریم.
انگار دکتر به دونه گفت که من سرطان خون دارم! دونه گریه کرد و بهم گفت: ممو! تو سرطان خون داری...
من گریه کردم و بعد فکر کردم که دیگه ابو منو نمی خواد! دیگه زن مریض به درد ابو نمی خوره!
دوباره برای اطمینان رفتیم که آزمایش خون بدیم!دونه منو کشون کشون تا تو اتاق پرستاری که خون می گرفت،می برد...
یه آن رگ دستم درد گرفت...
تو دلم با خدا حرف می زدم...نذر کردم که اگه اینا همه دروغ باشه و اشتباه شده باشه،...
نذر کردم...یه نذر بزرگ...یه نذر طولانی تا ته ته زندگی...برای تمام عمرم...
به خودم که اومدم،در کمد دیواری بود که رو به روم باز شده بود...هوا روشن بود...صبح شده بود...

به دعوت کولوچ خانوم و روزهای من جونم اینا می خوام این بازی وبلاگی رو که اسمش بازی سرنوشته ،انجام بدم:
من که معرف حضور همه تون هستم! وختی به دنیا اومدم تخس بودم و زیر بار حرف زور هم نمی رفتم!واسه همین حاج خانوم(مادربزرگم)هیش وخ نتونس منو قنداق کنه!
نوه اول هر دو خونواده بودم و همه درصدد بودن تا منو به میل خودشون تربیت کنن!اما من همیشه شرمنده شون می شدم!چون همه ش راه خودمو می رفتم و خر خودمو می روندم!
تفریحات من از صندلی بازی شورو می شد و به گوشتکوب زدن تو سر مهمونای شب جمعه مون، ختم می شد.یادمه نیم وجب قد داشتم و می رفتم طاق آسمون، از دسشویی اتاق 30متری مستاجرمون شیلنگو می کشیدم می آوردم رو پشت بوم تا مردمی رو که از تو کوچه پشتی رد می شنو خیس کنم!
همسایه بغلییمون یه زن و شوهر جوون بودن که شبای تابستون تو ایوون می خوابیدن!حالا ایوونشون کجا بود؟
چسبیده به دیوار ساختمون ما درس پایینتر از پشت بوم!خلاصه من و نوش نوش صبای زود از پشت بوم دولا می شدیم تا ببینیم که این دو تا دارن با هم چی کار می کنن!!
یه دفه هم اون بالا با بچه های فامیل سر یه تخته الوار کل انداختیم و آخرش من پرتش کردم تو خیابونو خورد وسط فرق سر یه رهگذر کچل فلک زده!بیچاره نفهمید از کجا خورده!!
6 ساله که بودم تابستونا ساعت 12 شب ،دونه و سید به زورٍ پشمک و ماسک چشم و ابرو و آخرش با کتک و ناله و شیون منو از شهربازی می کشیدن بیرون و می بردن خونه!
با همسایه هامون خیلی دمخور بودم!مخصوصن پیزنا! یه سولماز خانوم داشتیم که با دوتا دندون جلوییش،آدامس می جویید!!یه دفه بعد از تماشای کارتون بلفی لی لی بیت،تحت تاثیر شخصیت مارجی پیر،جلوی اونو و دختراش از دونه پرسیدم:دونه!مگه پیرزن عجوزه هم آدامس می جوئه؟؟
البته اینم بگم ها! دختر سر به هوای اخمخش هفته بعدٍ اون حرف حسابی جبران کرد و با قٌنبل گنده ش نشست رو سر من که داشتم با دوچرخه از پشتش رد می شدم و تمام دک و دهنم پر خون شد!
تو مدرسه بازی خاله بزغاله رو خیلی دوس می داشتم!وبه خاطر کلمه کور و شل تو این بازی،از خنده رو زمین ولو می شدم!
از همون موقه هم دور از جون شما،شعر می گفتیم!یه دفه یادمه در مورد مورچه و دانه گیاه،یه شعر گفتم که مورد تشویق جک و جونورا قرار گرفت.
ماجراهای آلاکلنگ و مقنعه سفید هم که گفته شده!
عیدا که می شد،از اول صب لباس نوآمو می پوشیدم و منتظر می شستم تا دونه اینا حاضر شن!اونوخ اونا انقدر دیر حاضر می شدن که دس آخر مجسمه خواب منو می بردن تو ماشین.خورش قورمه سبزی و فسنجون جز علایق و تعصبات شخصی من بود!
بابابزرگیم یه کاسه داش که از پوست نارگیل بود!یادمه با چه عشقی تابستونا توش آب یخ می خوردم انگار که داشتم تو جزایر قناری لیمونادسر می کشیدم!
تا 15 سالگی رو پاهای مادرجونم می نشستم!
دوره راهنمایی هم برام بهترین دوران بود و برعکس دبیرستانم رو اصن دوس نداشتم!دبستانم هم اصن حالیم نبود کی به کیه!
فقط یادمه کلاس اول خطم خیلی خوب بود و معلمم منو بیشتر از بقیه دوس می داشت!به خاطر همین بچه ها هر روز یه جور انگولکم می کردن!
کلهم ما قلدر جمع بودیم و شخصیتمان یه چیزی در حد شعبون استخونی بود!
(شوخیه ها!!)
دوران دانشگاه هم که خیلی خوش می گذش!بعداز ظهرا که می شد و ما کلاسمون رو به صحن حیاط بود،از پنجره تا کمر دولا می شدیم تا ببینیم شٌتٌرمرغ و یه وری و سوسکه و کاسه چشم ،اومدن یانه!
دم در دانشگاه یه پیتزا فروشی داشتیم که پٍپٍرونیاش معروف بود!دفه آخر که خوردیم تا خود دانشگاه دوئیدیم و من از بس که فلفل خورده بودم یه طرف لبم باد کرده بود و خودم نفهمیده بودم و همونطوری سرکلاس نشستم!
کم کم که سرکار رفتم،از شرارتم کاسته شد و حسابی افت کردم!بعدشم با ابو طی یک عملیات چرخشی-سوسماری،ازدواجیدم!
الانم که در خدمت شمایم!
پینوش:خوب!!حالا همه تون دعوتین تا بازی کنین!مخصوصن سیری خانوم(یعنی اگه بازی نکنی،تیکه بزرگت گوشته!!) و گیلاسی و نانازی و گیتی و آلما و خورشید و بانو و همه جیگر خانومای لیستم!!

خدایا!!این منم؟..
دمرو افتاده بر بالین چوبی...اشک_ خشکیده بر صورت...با شیارهای عمیق در ذهن...
خدایا!! این منم؟...
پریشان-مو بر پیشانی...بی حس و نابود...با چشمانی بر هم...
خدایا!! این منم؟...
لرزیده بر سرشاخه عمر...با بن بستی در مشت...لبهایی به هم فشرده...
...
این خود خود منم...
حال خوبیه اگه...
....
هیش کی بهت نزنگه و هیش کی سراغتو نگیره حتی!
همینطوری بعد خوردن یه لیوان! کاپوچینوی داغ ،ریلسک تو تختت ،بالش مخمل زرشکی بچه گیهاتو (که دونه 2 ساله می ندازتش تو سطل آشغالو و تو هی می ری درش می آری و میزاری رو تخت)زیر سرت لوله کنی و بعد زیر پتوی بزرگ وخوشرنگت فرو بری و به صفحه موبایلت خیره بشی...
هی سعی کنی اون نوشته های ریز کتابی رو که 10 سال پیش چاپش تموم شده و تو از اینترنت دانلودش کردی،بخونی...
بعدشم هی تو دلت،پشتک بزنی که آخ جون!چه آرامشی...ای هوار...چه داستانی...
همینطوری که رمان هم به وسطاش و جاهای خوب خوبش
می رسه و آروم آروم چشمات گرم می شن ،زنگ کر کننده موبایلت بلند شه و تو گوشت جیغ بزنه:
دختررررررررررر چل گیسسسسسسسسسس بهار....
سرخخخخخخخخی خوششششششرنگ انار...
اونوقته که می خوای مو به سر اون خانومی که داروخونه رو با موبایل تو اشتباه گرفته،نباشه!
مادرجان ببو که معرف حضور همه هس!اگه نه اینو ببین!
کی: بعد 4 ساعت بیخوابی و یه لنگه پا وایستادن تو درمونگاه و ساعت 1 نصفه شب کپه مرگ گذاشتن!!
چرا؟:به خاطر فشار بالای مادرجان ببو و حساسیت ایشون به ادویه جات...
عروس:مامان جون!چرا اینقده فلفل ریختی تو کتلت؟مگه حساسیت نداری؟
مادرجان ببو:نه!کی می گه؟
عروس: پریشب دکترت گفت به فلفل حساسیت داری!
مادرجان:نه مادر! به فلفل قرمز حساسیت دارم،نه فلفل سیاه!
برف می آد...برف می آد..گوله گوله داره برف می آد...
خدایا شکرت که امسال هم مارو بدون آب و برق نذاشتی...

آقا جان!ما دیگه نه با هواپیما میریم سفر،نه با قطار! همین ماشین خودمون امنترین اتاقک فلزی دنیاس! تا آنتالیا و ایتالیا و پاریس هم با همین رخش بژ رنگ خودمون رانندگی می کنیم!
راهمونم ندادن،مث بچه آدم سرمونو می ندازیم پایین و برمی گردیم تو پستوی خونه خودمون!
مگه آزار داریم سوار این عفریتای مرگ بشیم و به جای رم و ترکیه و فرانسه،سر از مرده شور خونه و قبر دربیاریم؟؟(تازه اگه چیزی از جنازه مون بمونه!!)

جو آشپزی منو گرفته بد!!
اینم ژله آکفاریوم که دستورشو از لینک مطبخ رویا بر داشتم...
خوشمزه بود...

پینوشت:دیگه چیزی ندارم بگم...این پست یه آنتراک بود...
راستی من نمی دونم چرا ابو به این ژله هه لب نزد؟
همه خوردن و منو حسابی تشویق به آشپزی کردن !
فک کنم زیادی دارم لی لی به لالای ابو می زارم!!
می دونین اگه یه روز کاری بین اون همه شولوغی و استرس یه تلفن جالب انگیزناک بهت بشه و استخوناتو سبک کنه،چقدر به آدم حال می ده!
ممو:بفرمایید!
پشت خطی:من از شبکه فارسی وان مزاحمتون می شم!
ممو:هاین؟؟فارسی وان؟
پشت خطی:برای محصولات شرکتتون،می خواستیم آگهی بگیریم!
ممو:
فعلن ما خیال تبلیغات نداریم!
پشت خطی:حیف شد که...
ممو:آقا یه سوال! این ویکتوریا رو چقدر وسطش تبلیغ می زنین!!تا می آیم بفهمیم چی شده،دوبس دوبس این عطر "شی" خودشو می ندازه وسط!
پشت خطی:این ویکتوریا کلهم 28 دیقه س!ما مجبوریم 20 دیقه از قسمت قبلو بزاریم و وسطش تبلیغ بزنیم تا به 1 ساعت برسه!پخش همین سریال برامون ۱ میلیارد تومن تموم می شه!تا ۶ ماه دیگه هم پخش ویکتوریا داریم!!
ممو:جدی؟؟چقدر گرون! این دوبلوراتون چن نفرن؟؟
مدیر شبکه:۶۴ نفریم! خانوم من فک کردم شما می خواین بپرسین آخر جرینیمو چی می شه!!
ممو:نههههههههههههههههههه!نگین توروخدا !!هیجانش می پره!

یکی داره به جای لیمو تلخ و شیرین می نویسه...
هیش کی نخوندششششششششششش!
آی ملت!!تحریمش کنین! اون لیمو شیرین بانو نیس!

این هم دلمه کلمی که پختم.مث همیشه مزه ش عالی بود!
خام خام...

دلتون نخواد!
پخته پخته

دستور پختشو از لینک مطبخ رویا جون برداشتمش.
یکی بود،یکی نبود،زیر این سقف کبود،یه بنده خدایی که خیلی هم بنده خدا بود، زندگی فضولانه ای داشت!از زندگی همه خبر داش! مثلن می دونس چن تا نگین رو لباس مهمونی فلانی بوده و اون یکی همکار چن تا دندون شیری افتاده، داشته و چن تا پر کرده و چن دفه رفته دکتر زنان!!
اونوخ برعکس،هیش کی نمی دونس که ایشون کیه و متولد چه سالیه حتی!
یه 2 سالی بود که ما این فضول خانومو دیپورتش کرده بودیم تا دیگه انگشتشو تو سوپ زندگی ما نکنه!یعنی دیگه نمی دیدیمش!
ملوس خانوم یکی از همکارایی که باهاش حدود 1 سال صمیمی بودم و تازه وارد بود،اون موقه ها تازه با کسی دوس شده بود.
من حوصله نداشتم و زیاد پرس و جو نمی کردم که چه خبره!فقط خودش گه گاهی یه چیزایی بهم می گف!هیش کی به جز منم نمی دونس!به ما چه مربوط!!
یه روز که اومد تو دفتر،برق یه حلقه خوشگل چشممو گرف.
چیزی نگفت و بالطبع مام چیزی نپرسیدیم!بازم به ما چه مربوط!!!
همه نشسته بودیم و چاییمونو هورت می کشیدیم که زنگ اس ام اس موبایل ملوس خانوم بلند شد.ملوس خانوم چارچنگولی افتاد رو موبایلش.
بعد 2 دیقه با چشمای از حدقه در اومده رو به من گف:ممو خانوم شما به فوضول خانوم گفتی من دیشب بعله برون کردم؟
ممو:هاین؟مگه بعله برون کردی؟مبارکههههههههههههه!
ملوس خانوم که دیگه خودشو لو داده بود:...هاین؟نه!...یعنی آره!!...تو نمی دونستی؟؟
ممو:نه! مگه دیشب منم دعوت بودم و نمی دونستم!
ملوس خانوم:پس این چی می گه؟
ممو:چی می گه؟
ملوس خانوم در گوش من:نوشته شنیدم دیشب بعله برون کردی و طرف ،شبیه اون خوانندهه "مهرداد آسمانیه"!...ممو!کی عکسشو به فوضول خانوم نشون داده؟
ممو:تو کی عکسشو به من نشون دادی؟
ملوس خانوم:به تو؟من به هیچ احدی نشون ندادم!عجب...

هوای اینجوری رو اصن دوس ندارم! همه ش گرفتس!محض دلخوشی نه برفی می آد نه بارونی!فقط الکی سرده!فک کنم زیادی موز خورده...
انگاری هوا م یٌبوسًت گرفته!
اولش که این عکسو دیدم،هول کردم و جیغ کشیدم و خودمو به در و دیوار زدم و می خواسم از پنجره خودمو بندازم پایین(آخه من خیلی تو اینجور مسائل جنی و ارواح خبیثه سیر نمی کنم و فشارم می افته!!!) فک کردم کابوس جنی،گبری،چیزی دیدم.
اما یه خورده که گذش دیدم نه بابا! اینا جن من، نیستن!حوریای بهشتین زیر لباس برازندگی و پوشیدگی... 
این تصویر متعلق به جدیدترین تیم فوتبال عرب*ستان ص*ع*ودیه!فک کنم اونی که دستش به توپه کاپیتان تیمه و اون وسطیه که دس انداخته گردن اون دس راستیه،سانتر یا هافبک راست باشه...خدا عالمه!! گناهش گردن اونایی که می گن!

کابوس نوش:بینم !! اینا همینجوری فوتبال بازی می کنن؟یعنی 6 تا بیشتر بازیکن ندارن؟این وسایل و مشتقلاتشون و لحاف رختخوابایی که پوشیدن،به پاشون نمی پیچه موقه دوئیدن؟هاین؟اصن 2 قدمیشونو می بینن که بخوان بدوئن و بازی کنن؟
اگه هر 2 تا تیم اینجوری بپوشن،چطوری یار رو از حریف تشخیص می دن؟
اسم:ممو
سن:10 ساله
جنس:تٌخس
مکان: رامسر کنار
ویلا تو زمین بازی بالای آلاکلنگ با نوش نوش
موقعیت: 2 تایی تک و تنها
ارتفاع:1 متر بالاتر از سطح زمین
یه دفه یه پسره درب
داغون با10 کیلو شلوار و زیرپیرهنی و موی وز وزی،با 2 تا نوچه خزنلی پنزلی تر از
خودش،می آد طرفشونو ممو رو از بای آلاکنگ می کشه پایین!
ممو می خوره زمینو
و نوش نوشم پا به فرار می زاره!(همیشه این نوش نوش منو با محبتای خودش شرمنده می
کنه به خدا!!
)
پسره دس به کمر هر
هر به مموی کبود از حرص و درد،می خنده و بعد می گه:تا دیگه تو باشی آلاکلنگ مارو
سوار نشی!اینجا شهر ماس!بعد جستی می پره رو آلاکلنگ و مث تراکتور از خودش صدا می
آره!
ممو بلند می شه و
در یک آن خون جولو چششو می گیره و 2 تا مشتشو از شن پر می کنه و می پاشه تو صورت
پسره و بعدش ازونجا تا ویلا رو دنده هوایی می زنه...
مکان:ویلا موقه ناهار،سرسفره..
ممو کجاس؟گوشه اتاق کز کرده و رنگش شده
مث پرتقال کال رو درخت انگور!دونه می پرسه:ممو!!چرا غذاتو نخوردی؟سیری؟دستت چی شده؟
ممو:هاین؟نه!!
در می زنن.دونه درو
باز می کنه!همون پسره با 3 نفر دیگه از خودش بدتر اومده ...تموم
چش و چالش کاسه خونه...
پسر خنزل پنزلی:
دختر شوما این بلارو سر من آورده!
دونه:
نه! دختر من؟اون آزارش به یه سوکسم نمی رسه!
خنزل پنزلی:اگه
دختر نبود،می دونستم چی کارش کنم! سر واسش نمی زاشتم!
سید:ممو؟؟؟تو این
کارو کردی؟راس می گه؟؟
ممو:حقش بید!!

وقتی نیستی،خونه خیلی خالیه! حجم خونه سنگینه...دیگه دوس ندارم فارسی وان نگاه کنم...
وقتی نیستی،زندگی انگار یه چیزی کم داره...
وقتی نیستی،آدم کم می آره بدون صدات...بدون نگات...بدون دستای شریفت...
این ثانیه ها چقدر سنگینن!هجومشون مث غروب روزای جمعه س...
زودی برگرد...برگرد خونه ت سیدم...همه ما منتظرتیم...

همیشه وقتی ذهنم درگیر یه چیزی می شه،می ترسم شب سرمو رو باالش بزارم.چون خواب زیاد می بینم...خوابام هچل هفت نیس!بعضی وختا خیلی نمادین و انرژی زاس!
حیفم می آد اینجا از خوابام ننویسم...حیفم می آد نگم مثلن 5 شنبه شب چی خواب دیدم!
....
...خودمو دیدم که اول یه جاده پهن وایستادم.همه جا تاریکه!جاده خالی نیست...اطرافش پر درخته و من خیلی راحت می تونم سایه گلای سرخو از پشت چادر سیاه شب تشخیص بدم و ببینم.ته جاده توی مه و غبار گم شده...من روشنم ،روشن روشن...وسطای راه به یه دوچرخه نورانی بر می خورم...سوارش می شم و رکاب می زنم...رکاب می زنم...
از فاصله دور کورسوی یه نوری چشممو می زنه...بیشتر رکاب می زنم ،عضلات پاهام درد می گیره و قفل می کنه...بعد من شناور می شم...انگار وسط دریام...اما هنوز اون نور سوسو می زنه و می تونم ببینمش...
اما هرچی شنا می کنم به نور نمی رسم...هرچی داد می زنم نمی تونم صدامو بشنوم...بعد انگار گوشم پر می شه از یه صدا...از یه صدای گرم و مردونه و مهربون...
رو لبم پر می شه،از یه واژه بلند و واژگون...
واژه ای به نام پدر.

خلع لباسش می کنین؟؟عیبی نداره! ازین به بعد با کت و شلوار و کراوات می ره بیرون،تا چشمتون درآد!!
به طور کلی و اصولن!!مموچ عاچق آشکوبی و پیاز داغ کردنه!فک کنم یه چادر گل گلی به کمرم ببندم و یه روسری با گلای درشت قرمز رو زمینه سورمه ای هم سرم کنم،و گره شو بالای سرم سفت کنم،دیگه می شم همونی که ابو تو خوابش می دیده و با دیدنش زانوهاش شل می شده!!!
این غذا از دس و پنجه ممو اومده بیرون!

به جای گوشتای دراز دراز،از ژامبون گوشت استفاده کردم که زودتر بپزه و آماده شه!

قارچ!!

مخلوط تو شیر!

اینم غذای سر سفره که با کلم بروکلی و نون تست و خامه و خلال سیب زمینی تزیینش کردم!

اینم بشقاب بنده س!به جون خودم همین قدر خوردم!

پینوشت:الان رویا جون یه چیزی بهم می گه!چون غذاشو با ژامبون خراب کردم!دستورشو از لینک مطبخ رویا در آوردم.و مزه ش عالی بود!!!باورتون نمی شه از استروگانف دونه هم خوشمزه تر شده بود!!!
شاید بتونیم براش کمکی باشیم...
نمی دونم...
برا سید(بابام) منم خیلی دعا کنین...خیلی ...
زمان و مکان: چن سال پیش جولوی تلویزیون(ماهپاره)
در حال: دیدن یه فیلم آمریکایی نه چندان خفن!
تصور کنین که همه مون دس به سینه رو کاناپه پشت سر سید(بابام) نشستیم و با هیجان داریم فیلمه رو دنبال می کنیم،یه دفه دوربین می ره تو ساحل جزایر هاوایی که همه خانوما بی زحمت عورن!
سید یه نیگا به پشت سرش و ماها می ندازه و سریع کانالو عوض می کنه!
دونه:سید!چرا اینطوری شد؟؟
ممو:وا!! داشتیم نیگا می کردیم!چی شد؟؟چرا صفحه سیاه شد؟؟
کوچیکه با یه صدای ریز:سید فیلمو خراب نکن!
سید:من زدم اونور!این چیزای مزخرفو واسه چی می خواین ببینین؟؟این ساحل ماحل به درد شما مجردا نمی خوره!اصن پاشین برین!تموم!
نوش نوش:یعنی چی؟کجاش مزخرفه؟این چیزایی که این زنا دارنو ما م داریم خوب!یعنی مال مام مزخرفه؟؟
موندم وقتی پیر شدم و اگه به 70 -80 سالگی کشیدم،چه قصه ای واسه نوه هام بگم؟
از چی و کجا بگم؟افسانه دیو و پری؟یا گنجشکک اشی مشی؟شایدم از عاشوراهای محل قبلی و فعلیمون براشون تعریف کنم که دختر پسرا آرایشگاه رفته با آخرین مدل،می ریزن تو کوچه خیابونا واسه دس و پا کردن دوس و رفیق و خودنمایی. یا از وقایع مملکت گل و بلبلی که هر روزش شده عاشورا.
از دختری بگم که تو یه لحظه به تیر غیب گرفتار شد و تیر کمونه کرد و آئورتش رو سوراخ کرد و خون از تموم اجزای صورتش بیرون زد و بعد شد نماد آزادی تو دنیا؟
از پسری بگم که رنگ درخت بود و 20 روز جسدشو تحویل مادرش ندادن و اینقدر تو سردخونه مونده بود که یخش زیر آب جوش مرده شور خونه باز نمی شد...
از دختر پسرای فشنی بگم که الان شجاع و بیخیالٍ اینکه شلوار مارکدارشون پاره شه یا گوشه آرایششون مو برداره،تن به تن زیر گوشمون،تو همین پیچ کوچه بغلی، دارن می جنگن!
نمی دونم از کجای این قصه باید شورو کنم؟نمی دونم باید کی قهرمان باشه و کی دیو؟اما اینو می دونم که جوونای ما همیشه قهرمان می مونن و شیشه عمر دیوها زود می شکنه...
نمی دونم 40-50 سال دیگه دنیا چه جوریه؟اما می دونم که تاریخ ،معصومیت آدمها رو جبران می کنه...
دیروز عاشورا بود...ایران 6 ماهه که هر روزش عاشوراس!...
پینوشت:کامنتدونی رو می بندم چون می دونم خیلی ها اگه این پستو بخونن، به هر دلیلی از کامنت گذاشتن طفره می رن!
پینوشت2:بازم شرمنده که اینقدر تلخم!

همیشه محرمو تو تابستون دوس داشتم و ماه رمضونو تو پاییز.
به برعکسش هنوز عادت نکردم.
یه حس خوبی دارم این روزا...
چقدر دلم می خواد روزه باشم الان!
1سال از روزی که یلدای طولانی تو به صبح رهایی رسید،گذشت...
1 سال از تموم اون ترسها گذشت...
1 سال از اشکهای ما گذشت...
1 سال از ایست ریه های زندگی تو گذشت...
1 سال از نبودن تو ،از جای خالی تو توی خونه ت که حالا لخت و خالیه گذشت...
1 سال از پر پر کردن گلهای داوودی سفید و زرد سر خاکت گذشت...
1 سال از به خواب ابدی رفتن تو گذشت...
1 سال از شعر من پایین قاب عکست گذشت...
...
و من حیرونم که این 1 سال چه زود گذشت...
پینوشت:ای کاش تمام روزهای عمرم را به تو می بخشیدم،به تویی که صدای بارانت،کودکی من در پشت شیشه هاست..
آقا جان! ما امسال یلدا نداریم! به جای آجیل خوردن و حافظ خواندن و هرهر کرکر کردن زیر کرسی،می رویم بوق می زنیم!همه بی بخارن!ما هم زیاد پا پی یلدا گرفتن نمی شویم!
وسلام!
باز هم درختی پر بار را از ریشه بیرون کشیدند...
تبر به دستان بدانند که درخت هرگز نمی میرد...
قبلترا،اون موقعی که 12 ،13 سالم بود و با کله ، می رفتم خونه حاج خانوم(مادربزگم) تا دور از چش همه بپرم رو تخت عمه مری و کتاب کودک رو باز کنم و برای هزارمین بار قصه هاشو بخونم،چقدر به معجزه عشق ایمان داشتم.
وقتی قصه ها و افسانه ها رو می خوندم،فک می کردم همه چی رو می شه با عشق حل کرد...
دختر تاجر و شیر،تنها افسانه ای نبود که باهاش غرق عشق بشم و روزای طلایی رو واسه خودم تصور کنم.
برام
به هیچ وجه عجیب نبود که دختر تاجر به دنبال شوهرش که به خاطر طلسم به یه
کبوتر تبدیل شده بود،7 سال روی زمین دوید و خم به آبرو نیاورد.یا وختی که
گمش کرد،و از ماه و ستاره جای شوهرشو پرسید و دید شوهرش دوباره طلسم شده و
با زن جادوگر ریخته روهم ،اصلن رو ترش نکرد!
راحت
می تونستم تصور کنم که بهای عشق دختر تاجر 10 سال زجر کشیدن و
دنبال شاهزاده شیر رفتنه تا بالاخره طلسم شکسته شه و تبدیل به آدمیزاد بشه.
اون روزا من عاشق عشق دختر تاجر بودم.نمی دونستم که تو دنیای امروز،مردا قدر محبتو و فداکاری زنها رو نمی فهمن و تازه با کلی ادعا و چک و چونه کج و کوله می گن:کردی که کردی!وظیفه ت بوده!
نمی دونستم دنیای آدم بزرگایی که یه زمانی من تب و تاب رسیدن بهشونو داشتم،اینقدر مات و بی رنگ و زمخته!!
خداحافظ دختر تاجر...خداحافظ شاهزاده شیر...
خداحافظ افسانه های شرقی من...خداحافظ رویاهای طلایی و شیرین نوجوونی من...خداحافظ دریای آرامش خیال من...خداحافظ....

پینوش:نه با ابو مشکل دارم نه با هیچ کس دیگه! اینو کلی نوشتم!
نشستم واسه این صدفای خوشگل،لباس دوختم!همه شونو با گوآش رنگ کردم!
بعضی وختا ذوق و شوق پنهانی داشتن یه چیز،چه ها که با آدم نمی کنه!!!

کی؟ 5 صبح روز تعطیلی:
دارم می رم طرف دسشویی که یه دفه ابو همونطور با چشمای بسته سرشو از رو بالش بٌلن می کنه و می گه:داری می ری سر رات چاییو از دسش بگیر!!
من:باشه بابا!!
5 دقیقه بعد :
شصت پامو که می زارم توی تخت ،ابو با همون چشمای بسته ش تو خواب می گه:چاییو از دسش گرفتی؟
من: نه بابا! نشد! چایی ریخ روش و دسش سوخت!!
حالا که پاییز داره بساطشو جم می کنه و می زاره رو کولشو جاشو به زسمتون می ده،یاد خیلی چیزا می افتم.یاد بچگی هام...
نگین این باز دوباره شورو کرد!می خوام بنویسم که اون روزا رو چه جوری می گذروندم:
تو روزای سرد آخر پاییز که ساعت 1 از مدرسه تعطیل می شدیم،وقتی می رفتیم تو سرویس و بعد چن دیقه گیس و گیس کشی با هم مدرسه ایها سر "جا گرفتن" و"زنبیل" و "این خودکار منه" و "الان می رم به خانوم شیلنگ می گم" ،سرجامون می تمرگیدیم، مقنعه سفید خواهرم(نوش نوش)همیشه چرک بود!
همیشه خدام وختی می رفتم در کلاسش بهش خوراکی بدم،زیر میز بود و نمی دونم اون پایین ،کفش کیو واکس می زد؟!
(جدی نگیرینهاااااااااا!)
خونه که می رسیدیم ناهارو می لومبوندیم و دونه رو هم که قبل ما رسیده بودو خواب می کردیم و می رفتیم سر بورداهای نازنینش!حالا جر نده!کی جر بده:
نوش نوش:آآآآآآآآآآآآآ!می می های این خانومه رو!بیا بٍکًنیمش!
ممو:آآآآآآآآآآآآخ! این مرده رو! داره خانومه رو بوس می کنه!چه زشت...
آخرشم سر اینکه کی کجا رو پاره کنه،دعوامون می شد و اشک همدیگه رو در می آوردیم و دونه بیچاره رو همچین از خواب می پروندیم که می چسبید به سقف!
بعدشم بی حس می افتادیم تو تخت و تا 5 که برنامه کودک شورو می شد،می خوابیدیم.
5 تا 5/5 کانال 1 با اون برنامه های آبدوخیاریش!و از 5/5 تا 6 هم کانال 2 ،بل و سباستینو می دیدیم و کلی هم حال می کردیم با این سباستین و تیپ انگلیسی و شلوار کوتاهش تو برف 40 سانتی!
بعدش دونه واسمون چایی-میوه می آورد تا بشینیم سر مشقامون!نوش نوش که یه خط می نوش و یه خط با دیوار منچ و مارو پله بازی می کرد!
من سر شام مشقامو تموم می کردم و می رفتم سراغ خونه سازی با پتو و صندلی!
بعد شام هم همیشه این نوش نوش بود که همچنان مث دارکوب نوک به میز می زد و مس مس کنان تا 12 شب مشق می نوش!و طبق معمول این ممو بود که به کمکش می شتافت و با کوهی ازتمرینهای ریاضی حل نکرده و رونویسی شعر "زاغ و روباه"رو به رو می شد!
پینوش:من موندم لامصب چرا این معلمای نوش نوش تو 16 سالی که مدرسه می رف ،همیشه زیاد بهش مشق می دادن و این خواهری من باید تا صب هندل می زد؟

من امروز، که عین روز تعطیلی،ببخشید خر (دور از جون همه اهالی وبلاگستان)هم تو خیابونا پر نمی زنه،هی دارم فٍرت و فٍرت آپ می کنم!
یه دو سه تا مطلب هس که باید حتمن اینجا بگم که اگه نگم،رسمن کبدم می ترکه!
اولندش که من اصن از
آدمای پررویی که دائم گوششون رو میز من و چششون رو مونیتور کامپیوترمه و
خوششون می آد از زندگی خصوصی من سر در بیارن و بکننش دس رشته،هیچ خوشم نمی
آد!از آدمایی که مرتب بی اجازه از رو میز من وسایلی مث قندون و چسب و
مارکر و کاغذ اشتنباخ برمی دارن اصن خوشم نمی آد!
هیچ
دوس ندارم با کسی ناهار بخورم که همه ش رو اعصابه و حرف مفت می زنه و از
حسادت می شه رنگ قیر و هی می گه:چرا اینایی که شوهر کردن خیلی خوشحالن؟
بعضی
وختا این ۵ تا انگشتم به همراه کف دستم خود به خود بلند می شه و میره طرف
صورت بعضیا که انگشت رُبی قرمزشونو تو ماست من می کنن و هفته بعد با
پررویی تمام می گن:نوبت توئه! تو باید واسه ناهار ماست بگیری!
ازینکه همه ش باید به خاطر اینکه بزرگترم و بعضیا تازه کارن و هنوز اخلاق اداریو از حفظ بلت نیستن،کوتاه بیام و لبخند بزنم،بیزارم!
از
اینکه همین بعضیا تا از سوپری بغل می خوای سفارش بدی،می پرن وسط و به حساب
تو دوغ و اسنک سفارش می دن و اصن به روی سیاهشونم نمی آرن،حالم بد می
شه!بعد خودشون مو رو از ماس می کشن و تو صورتت می گن:تو بابت نون یه تک
تومنی به من بدهکاری،دیگه بی حس می شم!
امروز اضافه شد:
دیروز حسابی زدم تو خط آشپزی و از سرکار که اومدم 2 نوع غذا درس کردم.این کوبه س!یه نوع غذای لبنانی که خمیرش با سیب زمینی و برنج درس می شه:

اینم سمبوسه هندیه که خیلی خوشمزه شده بود:

پینوش:می دونین چیه؟از هر ناخونم یه هنر می چکه!یکی بیاد جمشون کنه بی زحمت!
پینوش 2:من از این لینک کوبه رو درس کردم.
اللهم لبیک،لبیک،لاشریک لک لبیک،ان الحمد،والنعمت...
تلویزینو داره مکه رو نشون می ده...نمی دونم چرا یه هو اشک به چشمام هجوم می آره...سینه م تنگ می شه...انگاری خدا همونجاهاس و چقدر به زمین نزدیکه!...یه حس قوی می شینه تو تمام سلولهای تنم...
دوربین که می ره روی زائرایی که با لباس سفید احرام و موهای تٌنٌک دارن ذکر می گن، یه قطره اشک بازیگوش خونه تنگش رو رها می کنه و رو مسیر همیشگیش سر می خوره و تالاپی می افته روی لباسم...سر راهش از لبهام هم عبور کرده...چقدر شور مزه س!
می گن اشکایی که از روی احساسات غلیظ جاری بشن،مزه شون با اشکایی که "اشک سوسماری" باشه و الکی بیاد پایین، فرق می کن! به اینا می گن "اشک احساساتی" نه سوسماری!
خدایا مزه اشک من این دفه با دفه های قبل فرق می کرد...می فهمی منو؟هستی اون بالا یا باید بازم در بزنم؟گوشت با منه؟خوابی؟آره؟...می خوام نفس بکشمت...
می خوام...
پینوش:خوب خوب! می بینم که کلهم وبلاگا تعطیلن و همه رفتن ددر!خوش بذگره و عید همگی مبارک!
پینوش 2:این برف 5 شنبه هم چه منظره ای برای باشگاه ما ساخت!!کلی کیفور شدم اون بالا!!

پینوش در پاسخ خواننده
محترم:بنویس برادر! بنویس که این از ریختن خون اون بوزینه حلالتره! می
خوای تو فیس بوک و اورکات و ویز و بدو بدو و نت لاگ و گودریدز و هرجای
دیگه که میلت کشید بنویس!اما سر جدت حق کپی رایتو حفظ کن!
همین الان این مردک با یکی از کارمندا دعواش شد!فقط فش به همدیگه ندادن! اعصاب منم متشنج کردن...
ولی حق با دختره س!چون می خواد شنبه بره مرخصی این یارو نمی زاره!
طفلی می خواد بعد ساعت کاری بره کلاس،باید ازین مردک اجازه بگیره! انگار این یارو وکیل وصی جد و آباد و زندگی شخصی مردم هم هس:
کلاس برو...کلاس نرو...باید تا فلان ساعت بمونی...برام ماست بیار...دوغ می خوام...در توالتو برام ببند...این پشه هه رو بٌکٌش...لا ال...الی ال... بیا سر*پام بگیر!!
ببینم مگه هرکی کار می کنه،باید همه چیزو قربونی کنه؟ مگه یه کارمند حق زندگی نداره؟این چندر غاز مگه چیه که اینا حیا نمی کنن و به خاطرش دادنش دس به هر گندی می زنن و مردمو خورد می کنن؟هاین؟
بعضی وختا قید همه چیو می زنم و دلم می خواد بست بشینم تو خونه و دیگه هرگز کار نکنم!اما...
جیغ نوش:اینجاس که نفرین دلم آدمو خنک می کنه!یه مشتم باید کوبید تو سینه تا این نفرینه خوب خوب تو یقه طرف جا بیفته و از لابه لای دنده هاش رد شه برسه به مغز قلبش!
روز بعد نوش:یه خواننده محترم سوال کرده بود که این شعر بالای وبلاگ از کیه؟خوب معلومه از خودمه دیگه! والا کی می آد واسه وبلاگ یکی دیگه شعر بگه؟؟
خوب خوب می بینم که دلتون واسم حسابی تنگ شده بید!!
اون دفه ما یه سفر رفته بودیم اون دنیا و برگشته بودیم!این دفه هم یه سفر رفتیم شمال و برگشتیم.آلبوم امروز پر از عکسای جک و جونوره! هرکی دل نداره ورق نزنه!
کوههای پر برف چالوس.

این عسلی خانومه که تو کندوان پیداش کردیم.ببینید انگار خط چش کشیده...

اینم مموئه در حال چلوندن!

اینجا قلعه گردنه...تو راه جاده 2000

ادامه مطلب
میگم: این مردک با این همه ظلمی که داره می کنه،چطوری می خواد بمیره؟نه این دنیا رو داره نه اون دنیا رو!!
می گه:این آدم نیس که! براش مهم نیس!
می گم:من نمی دونم چرا خدا همیشه آدم خوبا رو زود از زمین جدا می کنه و می بره؟آدم بدا رو اونقدرمی زاره روی زمین تا هرکاری دلشون میخواد بکنن و اونقدر گند بزنن تا زمین از جور و فساد پُر بشه!؟؟
می گه: خدا آدم خوبارو می بره ،که نزدیکش باشن و باهاشون بیشتر حال کنه و واسه بهشتشون نقشه بکشن!واسه چی یه مُش آدم مزخرفو ببره پیش خودش که اون دنیا هم مجبور بشه تحملشون کنه و ریختشونو ببینه؟؟!!
پینوش: مخاطب خاص داش! بدجوریم مخاطب خاص داش!!
ممو اذیت کن! خودخواه! متکبر! بی عاطفه! قطب شمال!پنگوئن دریای آنتارتیک!
می گماااااااااااااا!خدا خره رو می شناخ که شاخش نداد!
من یه نموره برگشتم...
خوب چیه؟؟چرا اینطوری نیگام می کنین؟؟این همه شماها خودتونو لوس کردین و همه نازتونو کشیدن،حالا ما یه کم قر و قنبیل بیایم و دٌمٍمونو کج کنیم!!مٌجلی داره دآآآآآآآآآآآش؟؟
آسمون به زمین نمی آد که!نعوذوبالله قر*آن خدا که غلط نمی شه! گوشت خورشتتون که نپز نمی شه!
خوب مرض دارم دیگه! همه مرضا که آنفولانزای خوکی و سلاطون و ترکیدگی پانکرآس نیس!
می دونین این روزا من خیلی دارم از روح و ذهنم کار می کشم...زیادی قوه طنزمو به کار انداختم و ازون طرف شعرام دارن ته می کشن!یعنی دیگه هیچ حسی برای شعر گفتن ندارم...
این 2 تا قوه م مث دو شیشه محفظه ساعت شنی شدن...یعنی برعکسش که می کنی از این محفظه به اون یکی می ریزه و خلاصه از یکیش کم می آد دیگه!
(خیلی بی ربط یاد این افتادم که یه عده حسرت مًنگٌول به عشق یه آقا چٌلاقه می گن: از عمر ما بکاه و بر عمر او بیافزای!!
)
داشتم می گفتم که تو نوشتن یه کم تعادل موضوعی و مقوله ای رو گم کردم.اگه زیاد شعر بگم،طنزم از کار می افته!اگه زیاد هرهر کرکری بنویسم ،شعرام دود می شن!!
حالا به نظر شما من چی کار کنم؟چه گٍلی به سرم بگیرم که هم خدارو خوش بیاد هم خلق خدا رو؟
اینم بگم که من اصلن نمی تونم ازتون جدا شم!(آیکون یه مموی سیریش چسبیده به وبلاگ!!)
از ایمیلاتون،خصوصیاتون خیلی مچکرم و لٌپ همه تونو،تک تک، می بوسم!
پینوش 2:بابا! به پیر به پیغمبر خرمالو رو آپ می کنم!یه کم دندون رو اون جیگر قرمز و خوشگلتون بزارین!! چشم!!(من شکر خوردم!!به گور خودم خندیدم!!چشم!!)
پینوش 3:وا؟؟؟!!! پس پینوش 1 کوش؟

چن شب پیشا باز روحم گیر کرده بود!
حدود ۱۱ شب بود که سرمو رو دسم گذاشتم و تو تختم خوابیدم...کتابم هم باز ،کنار دستم بود و من دمرو روش افتاده بودم.چراغ خواب بالا سرم روشن بود.همینطور که چشمم به سطر آخر صفحه ۵۰۰ بود، یه لحظه نفهمیدم چه جوری خوابم برد ... بعد از چن دقیقه اومدم بلند شم و بقیه کتابو بخونم که دیدم نمی تونم.
انگاری یه جایی گیر کرده بودم.دستمو می دیدم ها! حتی روشو با اون یکی دستم لمس کردم...اما نتونستم نفس بکشم.
هی اومدم از جام بلند شم ...هی زور زدم اما باز انگاری بیدار نشدم.
بعد کتابمو دیدم که داره ورق می خوره و از تخت می افته پایین...رفتم بگیرمش که باز نتونستم!
صدای زنگ اس.ام.اس موبایلمو شنٌفتم...اما تا دستمو دراز کردم که برش دارم،احساس داغی و خفگی کردم.
بعد یادم اومد که گاهی وختا روحم گیر می کنه و شاید فشارم پایین اومده و یه چیزی مث بختک که بعضیا می گن،روم افتاده،پس بی خیال بیداری شدم و چشامای مجازیمو بستم تا دوباره خوابم ببره.بعد از چن دقیقه یه نیرویی از جا بلندم کرد و هلم داد طرف خودم.
خنک شدم،نفسم بالا اومدو از یه تونل نورانی و سفید و خیلی بزرگ رد شدم.طوریکه تموم موهای بدنم رو باد برد.به خودم که نگاه کردم ُدیدم یه لباس بٌلند سفید پوشیدم و خیلی هم خوشحالم...
آروم آروم برگشتم اومدم سمت خودم و انگار اومدم تو جسم خودم.چشامو باز کردم و دیدم کتابم افتاده پایین تخت و یه اس.ام.اس دارم.
من فک کرده بودم همه اینا خواب بوده!
روح نوش:نترسیناااااااااااا!اما اونروز که اومدم واسه این پست این عکسو آپلود کنم،این عکسه بی خود و بیجهت آپلود نمی شد !! وقتی هم که آپلود شد کپی نمی شد!
یوهاااااا هاااااهااااااا!

اوخ نوش:چرا همه تون دارین وبلاگاتونو می بندین بی معرفتا؟؟
ابویی جونم! می دونم اینجا رو می خونی...
می دونم هر از چن گاهی لای غٌرغٌرا و درد و دلای من که بعضی وختا به بعضی آتیشایی که بعضیا سوزوندن مربوطه،سرک می کشی...
الان خیلی دلم می خواس پیشم بودی و بغلت می کردم سرمو می ذاشتم رو سینه ت و قلبتو ماساژ می دادم.
چقدر الان دوس دارم گوشای خٌنًکتو تو دسم مچاله کنم و ببوسمشون...
چقدر دوس دارم نازت کنم و بهت بگم غصه نخور! همه چی دٌرٌس می شه!! یه روزی می آد که من و تو با یه لبخند کج گوشه لبمون،ازین روزای سخت یاد کنیم.
دوس دارم الان تو بغلم باشی و من با موهای ریز روی سینه ت بازی کنم!مث اون وختا که تازه زن و شوهر شده بودیم...
دوس دارم الان تو آشپزخونه باشم و برات ناهار درس کنم نه پشت میز اداره!!
کاشکی الان پیشم بودی...کاشکی که من هرچقدر کم می تونستم از استرست،از ترست برای آینده مون کم کنم...
کاشکی...
دوست دارم ابو دو دو...
اینو همیشه نمی گم ها!! 
رفتم پیف پافو از دسش گرفتم و گفتم: بخواب خاله جان! خفه شدیم...بسه!
گفت: وا!!اونجا روی پرده پٌر رطیله! پٌر عقربه! بزن بکششون و بعدش پرید و پیف پافو از دس من قاپید... نمی دونستم آلزایمر زورو زیاد می کنه؟یه زوری پیدا کرده بود...
دونه اومد و با هزار زحمت و در حالیکه از سرو روش عرق می چکید،خوابوندش...
ماهم دوباره رفتیم چمباتمه زدیم تو تراس و شورو کردیم کتاب خوندن.
1 ساعت بعد رفتم بهش سر بزنم ببنم یه وخ چیزی نخواد یا ببخشید(جاشو خیس نکرده باشه!!) آخه نیس که من خیر سرم بیبی سیتر بودم و نگهداری از سالمند کارم بود!
تا سایه منو دید یقه مو چسبید و گفت:اون کی بود با خودت برده بودیش تو تراس؟
گفتم:کی؟چی؟کجا؟
گف: همون پسره که قدش بلند بود و تو داشتی براش حرف می زدی و اشکاتو پاک می کردی...
گفتم: خاله جان! بی خیال! کسی اینجا نیس!
گف: آی تٌخ..مه جن!خودم دیدمش!چرا قایمش کردی؟بگو بیاد اینجا با هم اختلاط کنیم!
گفتم الانه س که همه شهرو خبر کنه و یه چیزی به ریش ما ببنده که تا عمر داریم نتونیم پاکش کنیم.می شه آش نخورده و دهن سوخته!
رفتم تندی دونه رو بیدار کردم:دونه!! بدو بیا!! ببین خاله چی می گه!می گه تو اجنبی آوردی تو خونه!! الان میره همه جا رو پر می کنه و آبروی منو می بره!!
دونه خواب آلود سرشو بلند کرد و گف:عیبی نداره خجسته!! ازین حرفا زیاد می زنه! اون دفه به نوه 12 سالش گیر داده بود و تو فامیل چو انداخته بود که حامله س باید برین بچه شو کور*تا*ژ کنین!
بماند که اون شب تا صُب،۱۰ دفه خاله خانوم مارو از خواب بیدار کرد که: برین ؛آقا؛ رو از خونه اون یکی زنش بیارین! رفته سرمن هوو آورده...
حالا همین آقا(شوهرش) بیچاره ۱۰ سال پیش ،۱۰۰ تا کفن پوسونده بود و طفلی نتونسته بود همین نصفه زنو جمع کنه! چه برسه به اینکه یکی دیگه رم بیاره تو کار!
فردا صٌبش هم که دونه اومد اتاقشو جاروبرقی بکشه،داد و بیداد راه انداخت که: به اتاق من دس نزن!کف اتاقو جارو نکن!
رو زمین طلا ریخته! می خوام جمعشون کنم!تو می خوای بریزیشون دور؟
نتجیه اخلاقی:برای اینکه زورتون زیاد شه،آلزایمر بگیرین!!جدولم زیاد حل کنین...
ایمیلنوشت:دوس جونا ایمیلاشونو چک کنن لوفطن!
اینو خوندین نخندینااااااااااااااا! اهه! گفتم نخند!چون اصن خنده نداره...
می دونین آلزایمر انواع گوناگونی
داره.بعضی از کسانی که مبتلا می شن، برمی گردن به ۴۰ سال قبلشونو و خاطرات
اونروزا براشون زنده می شه.بعضی دیگه هم جک و جونور روی در و دیوار می
بینن و می خوان با امشی و پیف پاف بٌکشنشون و یه دسته دیگه هم شکاک می شن
و به زمین و زمان اٍفترا می زنن.
پس پوس پوس پارسالا،یکی از خاله
های دونه م اون اواخر آلزایمر مُزمن متمایل به شدید گرفته بود و به خاطر
ضعف زیاد پا و رماتیسم نمی تونست راه بره. یه شب قرار شد من و دونه پیشش
بمونیم تا شب نترسه!شوهرش هم فوت کرده بود و پرستارشم روزای تعطیل کار نمی
کرد.
اون شب دونه برای خرید ناهار فردا و دیدن دوستش رفت بیرون:
خجسته جان!(توجه توجه!!ممو اون موقه ها اسمش خجسته بود چون خیلی شاد و بی خیال بود!)من برم یه سر به چورمنگ خانوم بزنم و زودی می آم!تو مواظب خاله جان باش...
منم که مسوولیت پذیر: چشم دونه!اما
زود برگرد!
دونه خیلی دیر کرده بود و من شنیده بودم شب برای بیماران آلزایمری سمه و تازه آلزایمر عود می کنه!
اولش که خاله جان منو صدا زد:خجسته جان!خجسته!وقتی رفتم تو اتاقش،دستاشو دراز کرد و گف:بیا منو بشون رو لگنم می خوام قضای حاجت کنم!
با هزار بدبختی نشوندمش رو لگن و امیدم به
این بود که تا موقه شٌستنش دونه می رسه! اما با کمال بدبختی و خاک بر سری
من!دونه خانوم نرسید.
دیگه من اون موقه قبر خودمو با دستام کندم!
مجبور شدم شستشوش بدم!فکر بد نکنیااااااااا!دستکش دسم کردم!!
دیگه
بویی که راه افتاده بود بماند... دقیقن ثانیه آخری که من خاله جانو رو تخت
گذاشتم،دونه خانوم تْرگُل ورگُل و شاد از راه رسید: اوا!!خجسته چه بویی می
آد؟خاله جان کارخرابی کرده؟
با بغض و کینه گفتم:آره!من شُستمش!
دونه با دهن باز:هاین؟تو؟با دس؟
خُجْسته: پس با چی؟با پا؟ 
فک کنم اون موقه یه چیزی
زده بودم،چون اصن عمق فاجعه رو متوجه نشده بودم!
خلاصه شامو کوفت کردیم!من
که حالم به هم می خورد با دستام غذا بخورم... 
موقه خواب خاله جان را تو
اتاقش خوابوندیم و بنده واسه خستگی در کردن،دوییدم تو بهارخواب خوشگلی که
رو به حیاط و درختا باز می شد!کتابمو باز کردم شورو کردم به دٍلٍی دٍلٍی و
خوندن.
هنوز ۲سطر از کتاب تموم نشده بود که دیدم یکی داره فُش می ده:ای پدرسوخته ها!می خواین منو بخورین؟می دم همه تونو از دم بکشن!
رفتم تو اتاق خاله جان دیدم با پیف پاف
افتاده به جون در و دیفال...
ادامه دارد چون خیلی طولانی میشه اگه بخوام همه شو تو یه روز بنویسم.
قابل توجه اون دوس جوناییه که پرسیده بودن رتبه ت بین وبلاگای برتر چند شده،باید بگم رتبه م ۳۶ شده.ممنون از همه اونایی که به من توجه و محبت دارن
ایول پیرمرد!! ایول به تو!! ایول...
روی هرچی جوون ،آدم حسابی، آدم فهیم و فرهیخته بودو سفید کردی...
به تو می گن آبرو...به تو می گن حیثیت...به تو می گن آخر جرات...به تو می گن پاره تن ملت...
می دونین!! 13 *آبان دیگه روز دانش آموز نیس!!
همیشه دوس داشتم هرکی اینجا رو می خونه ،یه لبخند هرچند کمرنگ رو لباش بشینه.
وقتی رفتم وبلاگ مری که براش رمز بزارم، این خبرو تو وبلاگش و نظرات خوندم.
هدی(محدثه)،نویسنده وبلاگ شوق زندگی رو نمی شناختم.به خاطر شنیدن این خبر برای اولین بار بازش کردم و دیدم که باردار بوده و هم از مرداد 88 آپ نکرده و هم آخرش بی دلیل با همه خداحافظی کرده...

بعدش فهمیدم که تو تصادف هر سه از دس رفتن...هرکی اینجا رو می خونه،برای خونواده ش دعای صبر کنه و برای خودشون طلب مغفرت...
"هدی نازنین!ای شوق زندگی!آسوده بخواب که فرشتگان تو را محافظت خواهند کرد."
بعدن اضافه کرد:از بعدازظهر دیروزکه این خبرو خوندم،انگاری پٌر پٌر شدم...یه چیزی تو گلوم بالا می اومد و من قورتش می دادم...آخرای شب...یه هو زدم زیر گریه...بی دلیل...
بسم الله رحمان رحیم
الحمدولله رب العالمین.الرحمان رحیم.مالک یوم الدین.ایاک نعبدو و ایاک نستعین.اهدنا الصراط المستقیم.صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولاضالین...
وبلاگ جدیدم آپ شد.
در مورد پسوورد به اونایی که برام ایمیل گذاشتند و برای اونایی که از قبل ایمیلشونو داشتم،ایمیل کردم.
برای دوس جونای دیگه م اس.ام.اس زدم.
اینم لوح تقدیر...
دوسش دارم خیلی زیاد...

نمی دونم از کجا شورو کنم؟از چی باید بگم؟
از این بگم که یکی از بهترین روزای زندگیم تو تاریخ ۸۸/۸/۷ رقم خور یا از این بگم که مراسم قرار بود ساعت ۴ شورو بشه و ساعت ۵ شورو شد و ما تا خود ساعت ۵ پشت درهای بسته آمفی تاتر موندیم و همه همدیگه رو شناختیم و با خبرنگارا آشنا شدیم؟
از خانم پولادزاده ،برگزار کننده جشن بگم که چقدر زحمت کشیده بود و همه وبلاگای انتخاب شده رو می شناخت.

یا اینکه از بهاره رهنمای شر و شیطون و شولوغ بگم که با خودش یه دنیا شادی آورد و رو صحنه بالا و پایین می پرید.یا از الهام پاو*ه نژ*اد؟یا از سعید پور*محم*دی وراج و لوس؟

از ویولت(نویسنده و بلاگ من و ام اس) نازنین و بنفش پوش بگم که رو صندلی چرخدار آوردنش تو سالن و ... و اینکه چقدر دوس داشتم از پاهای قشنگش، با اون جورابهای بلند و نایلونی بنفش و کفشهای سیاه ظریف و زنونه،عکس بگیرم که پیش خودم گفتم ناراحت می شه و ممکنه بهش بر بخوره!

از دوست بلاگ می عزیز بگم که به جاش اومده بود تا لوح بلاگ می رو بگیره و ببره! از خانوم زیگزاک و آقای زیپ بگم که همرنگ هم سبز پوشیده بودن و از روی کاریکتورای وبلاگشون شناختیمشون.چقدر زیبا و ظریف بودن دوتایی!
از مراسم اهدای لوح تقدیر بگم که بهش نرسیدم و چون باید می رفتم عروسی ساعت ۵/۵ زدم بیرون.
از لوح تقدیرم می گم که خیلی دوسش دارم و اسم وبلاگم روش حک شده درست مثل نوشته ایه که روی سنگ می کنن و همیشگی می شه.
از فراموشیم می گم که باعث شد لوح تقدیرمو امروز نیارم تا عکسشو اینجا براتون بزارم.
از خودم می گم که دیر به آرایشگاه و عروسی رسیدم و مجبور شدم هزار جور حرفو قیافه شیش و هشتو از دونه خودمو ابو و پدر میوه ببینم و جیک نزنم!(بعضی وختا دیگه این دونه من از مادرشوهر برام بدتر می شه!
)
جشن نوشت:جای همه اونایی که نیومدن خیلی خالی!!!
لوح نوشت:عکس لوح تقدیر فردا اضافه می شود.
این وبلاگ که در پیش رویتان می بینید به عنوان 100 وبلاگ برتر بانوان در عرصه وبلاگنویسی انتخاب شده است.
اصن فک نمی کردم رای بیارم! از همه دوستانی که گونی برنج منو زعفرونی و خوش بو کردن، و یه چلوی کره ای حسابی باهاش بار گذاشتن رو چراغ ، کمال امتنان و تشکر را دارم. 
امضاء: مموی خوچحال!!!
این هم حرفهای خصوصی ممو در طعم گس خرمالو
به هرکس که لازم بوده پسوورد دادم.
به اونایی که ایمیلشونو داشتم ، ایمیل زدم و به بعضیا اس.ام.اس.
خلاصه اینباکساتونو چک بفرمایید.
کلوچه برام تو خصوصی ایمیل بزار...وبلاگت خطرناکه جیگر!!
نظراتش تاییدی نیس!
عرضم به حضورتون که این باشگاه خفن ورزشی ما، در یک گسل ۱۳ هزارمتری واقع شده که یه طرفش باغه و با پله های عریض و طویلی هزارتایی وصل می شه به کوچه.وقتی که با حال نزار و بدبختی از باشگاه می آی بیرون،باید جون بکنی و ازین پله ها هم یه سره بیای بالا که رسمن همون جا قلبت قلوه کن می شه و می افته تو کفشت! 
یه راه دیگه م از جولوی در باشگاه هس که می رسه به خیابون و برو بچز ماشیناشونو اونجا پارک می کنن! و لازم نیس این همه راهو بری بالا!
چن هفته پیش بعد ۲ ساعت دمبل زدن و زدن میله تو چش و چال دیفال،خسته و کوفته تو رخت کن بودم.با خودم گفتم بی خیال بابا!شبه معلوم نیس که...بزارشلوار راه راه سورمه ای ورزشیو عوض نکنم!مانتوهه رو انداختیم رو کولمونو و کیف سفید و بزرگ هم رو دوشمون.تیپم که خداییش حرف نداش:روسری سبز،مانتو سبز و کفش کله غازی و کیف سفید با شلوار راه راه سورمه ای کلا قرمزی.
سرمونو انداختیم پایینو از در زدیم بیرون.هوا م مث قیر سیاه بود و تو، تو فاصله 2 سانتی انگشتاتو هم تشخیص نمی دادی چه برسه به خیابون!به سرم زد به جای اینکه از دیوار چین بالا برم ازین خیابونه میونبٌر بزنم.
آقا! حالا هی برو برو برو....اونطرف خیابونه هم اتوبان بود و راه برگشت نداش!نه ماشینی بود نه کوچه ای و نه کسی که ازش بپرسم :اینجا کجاس؟
خیابونه عین دالان مارپیچ بود.دس آخر یه کوچه جولوم سبز شد ،زود چپیدم توش .تا تهش که رفتم ،دیدم وای بن بسته!2 تا پاهام خشک شده بود!
یه دفه چشم خورد به یه پیرزنه که داش با یه زنبیل بزرگتر از خودش که کم کم یه شُتُر مو قرمز توش جا می شد،رد می شد ،دوئیدم جولو و گفتم:مادر جان! اینجا کجاس؟ دولا دولا یه نگاهی به سر تا پای من کرد و گفت:هاین؟یعنی چی؟اینجا خیابون فُلانه دیگه! اشک تو چشام جمع شده بود:من گُم شدم!الان یه ساعته دارم می گردم! گُف:مادر ! برو خودتو معرفی کن!خوبیت نداره با این سر و شکل آدم از آسایشگاه فرار کنه!
خلاصه اون شب ما اینقذه راه رفتیم که سر از 2 تا میدون اونور تر درآوردیم!ولی تا عُمر داریم یادمون نمیره که راه نرفته رو نباس امتحان کرد!!(اسمایلیه یه مموی ننه بزرگ!!)

| Design By : Night Skin |

